حكيم ابوالقاسم فردوسى
615
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
پادشاهى خسرو پرويز بر تخت نشستن خسرو و پوزش پدر خواستن او گستهم و بندوى خبر رنجمندى و تن فگارى هرمزد را به خسرو پرويز بردند . خسرو غمى شد و چنين گفت هر كو ز راه خرد * به تيزى و بىدانشى بگذرد نترسد ز كردارِ چرخ بلند * شود زندگانيش ناسودمند با اين كه پدرم نكو انديش من نبود و بر من بديها روا داشت ، هميشه تا هستم و هست آفرين گوى او خواهم بود و در محنتش گرم عهدى مىكنم . آن گاه چون سپاهيان بسيار از بردع و اردبيل و ارمينيّه بر او گرد آمدند رو به تيسفون نهاد . وقتى خبر پيش آمدن خسرو به بغداد رسيد بزرگان و ردان و موبدان و سران سپاه به پيشبازش رفتند . خسرو چون به شهر درآمد نخست دردمند و اندوهگين به ديدار پدرش رفت . سر بر قدمش سود و گريست . هرمزد به اندوه گفت : مرا سه آرزو از تو در دل است . نخست اين كه سپيدهدم هر روز پيش من بيايى تا آوازت را بشنوم . ديگر آن كه مردى كهن ، جهان ديده و سرد و گرم روزگار چشيده را كه از شهرياران ايران و آيين ها و كارهاى آنان آگاه باشد همنشين و همزبانم